نابخردي و غفلت در دل دانشمند نيست . [امام علي عليه السلام]
امروز: پنجشنبه 7 شهريور 1387
   1   2   3      >








ميرداماد سوار بر اسب در جاده جلو مي رفت . شاه عباس و همراهانش کمي جلوتر بودند . شيخ بهائي سوار بر اسب چابکي جلوتر از همه پيش مي رفت .


اسب شيخ جست و خيز مي کرد و سوارش محکم به زين چسبيده بود تا زمين نخورد .


مير داماد سرعت اسبش را زيادتر کرد اما اسب نمي توانست اندام سنگين او را جلو ببرد .


شاه عباس مي دانست ميان دانشمندان هم مثل سياستمداران ،‌ حسادت وجود دارد.


شاه به ميرداماد نزديک شد و با لبخند به شيخ اشاره کرد و گفت:"جناب مير،‌ مي بينيد که اين شيخ پايبند ادب نيست و بي توجه به حضور اينهمه آدم هاي بزرگوار از جمله جنابعالي جلوتر از همه مي رود." ميرداماد مقصود موذيانه شاه را فهميد و پاسخ داد:"اينطور نيست، شيخ انسان دانشمند و بزرگي است و اسب او از اينکه چنين شخصي بر پشتش سوار شده از خوشحالي جست و خيز مي کند و شيخ را جلوتر از همه مي برد."ر


شاه اسبش را تاخت و به شيخ بهائي رسيد . شيخ گفت :‌ ”‌ اين اسب خيلي سرکش است و تا به مقصد برسيم مرا بيچاره مي کند."ر


شاه موذيانه گفت:"‌ علتش اين است که شما لاغر هستيد و به اندازه کافي بر پشت اسب فشار نمي آيد،‌ درست بر عکس ميرداماد که با جثه سنگينش، اسب را خسته مي کند. شاه ادامه داد:‌"تا جائي که من ديده ام، متفکران در غذا خوردن قناعت مي کنند و به همين علت لاغر هستند ، مثل جنابعالي ، ولي ميرداماد ، آن قدر در خوردن حريص است که چنين جثه اي دارد."


شيخ آهي کشيد و گفت:"اين طور نيست، مير فقط در اندوختن دانش حرص مي زند و بزرگي جثه او مادرزادي است و ربطي به پرخوري ندارد . و اسب او به علت حمل وجودي گرانقدر که کوهها هم تحمل سنگيني دانش او را ندارند خسته شده است."


شاه عباس که متوجه اعتماد متقابل دو دانشمند شد به فکر فرو رفت .



پ.ن:راستش يه مدت قراره از دنياي نت خداحافظي کنم اخه هم امتحاناي ترم نزديکه و هم المپيادها و مسابقات علمي بايد تلاش کنم هيچ وقت فکر نميکردم روزي برسه که منم از نت خداحافظي کنم ولي اگه بخوام موفق بشم اين تنها کاريه که ميتونم انجام بدم ولي سعي ميکنم زود زود برگردم شايد اخر دي .


پ.ن:دوستان برام دعا کنين محتاجم به دعا.


پ.ن:سعي ميکنم بعد از امتحانات با انرژي بيشتري برگردم


 


 نوشته شده توسط بيتا اميري در پنجشنبه 15/9/1386 و ساعت 6:21 عصر | نظرات ديگران()

سه مرد راهزن با يکديگر رفيق بودند و دمار از روزگار مسافران در آورده بودند .


مخفيگاه آنان در خرابه اي قرار داشت . روزي از روزها در حاليکه سه راهزن در آنجا مشغول کشيدن نقشه اي براي حمله به يک کاروان بودند ، قسمتي از ديوار خرابه فرو ريخت و صندوقچه اي پديدار شد .


وقتي آنرا باز کردند از خوشحالي پر در آوردند ، چون درون صندوقچه پر از سکه هاي طلا بود .


رفيق اولي گفت : بهتر است يکي از ما به شهر برود و غذائي خوشمزه با نوشيدني گوارا بخرد و جشني بپا کنيم ، بعد هم سکه ها را تقسيم کنيم .


آن دو راهزن ديگر هم ، موافقت کردند . يکي از آنها به راه افتاد و به شهر رفت . در تمام راه فکرهاي مختلفي به ذهنش رسيد . پيش خودش فکر کرد چقدر خوب مي شد اگر به تنهائي صاحب همه سکه ها مي شد ، و اينقدر اين فکر در او قدرت پيدا کرد که تصميم به قتل دو دوست خود گرفت براي همين مقداري سم خريد و آنرا درون نوشيدني ريخت .


حال بشنويد از آن دو رفيق ، آن دو راهزن هم دچار وسوسه هاي شيطان شدند و تصميم گرفتند تا آن دوست خود را بکشند تا سهمشان از طلاها بيشتر شود .


رفيقي که به شهر رفته بود ، با خوردني و نوشيدني برگشت . اضطراب در چهره اش هويدا بود ولي چون دو رفيق ديگر هم همين حال را داشتند ، متوجه موضوع نشدند .


 دو رفيق پريدند و گلوي دوستشان را گرفتند و فشار دادند ، مرد زير دست آنها تقلا مي کرد ولي فايده اي نداشت .


دو راهزن بعد از کشتن دوست خود ، به پيکر او نگاهي کردند .


يکي گفت : از گرسنگي و تشنگي ديگر طاقت هيچ کاري را ندارم و نشست . سبد غذا را جلوي خود کشيد و مشغول خوردن شد . ديگري هم به او پيوست . بعد از خوردن غذا  درکوزه نوشيدني را باز کردند و جامهايشان را از پر کردند و يک جرعه آنرا سر کشيدند .



هنوز ساعتي نگذشت که اولي گفت : دلم دارد مي سوزد .


دومي گفت : حال منم خوب نيست ، نمي دانم چه بلائي سرم آمده است .


اولي سياه شده بود ، به پشت خوابيد تا شايد دردش کمتر شود و در حالي که به آسمان نگاه مي کرد همه چيز سياه شد .


دومي هم که رمقي نداشت بر شکمش چنگ زد و پلکهايش بسته شد .


و به اين ترتيب مسافران از شر اين راهزنان خلاصي يافتند .


بله دوستان ، حرص و طمع ، چشم عقل را کور مي کند .


 نوشته شده توسط بيتا اميري در پنجشنبه 10/8/1386 و ساعت 10:48 عصر | نظرات ديگران()

 



 


کودکي که اماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه ميتوانم براي زندگي به انجا بروم؟


خداوند پاسخ داد از ميان تعداد بسياري از فرشتگان من يکي را براي تو در نظر گرفته ام و او در انتظار توست و از تو نگه داري خواهد کرد اما کودک هنوز مطمئن نبود که ميخواهد برود يا نه


اما اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن و اواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من کافي هستند


خداوند لبخند زد:فرشته تو برايت اواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود


کودک ادامه داد:من چطور ميتوانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان ان ها را نمي دانم؟


خداوند او را نوازش کرد و گفت:فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني


کودک با ناراحتي گفت:وقتي ميخواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟


اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت:فرشته ات دستهايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني


کودک سرش را برگرداند و پرسيد:شنيده ام که در زمين انسانهاي بدي هم زندگي ميکنند چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟


فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود کودک با نگراني ادامه داد:اما من هميشه به اين دليل که ديگر نميتونم شما را ببينم ناراحت خواهم بود


خداوند لبخند زد و گفت:فرشته ات درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد اموخت گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود


در ان هنگام بهشت ارام بود و صداهايي از زمين شنيده ميشد کودک ميدانست که بايد به زودي سفرش را اغاز کند


او به ارامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد :خدايا اگر من بايد همين حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد.خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهميتي ندارد به راحتي ميتواني او را مادر صدا کني



پ.ن:عبادت همه دوستان قبول پيشاپيش عيد فطر رو هم به همتون تبريک ميگم


پ.ن:شرمنده اين اپ طولاني شد اخه امروز تولدمهgooleو ميخواستم داستان مرتبط با تولد باشه


 نوشته شده توسط بيتا اميري در پنجشنبه 19/7/1386 و ساعت 12:6 عصر | نظرات ديگران()

خاطره اول                                 دوم راهنمايي


اوايل سال بود و از اونجايي که دبيرهاي ما همگي اعزامي هستن هر دوسال يه بار عوض ميشن و اين دفعه هم از شانص ما دبير رياضيمون يه اقا بود


ما (من و دوستم)هم که بچه هاي سر به زير و مظلوم کلاس بوديم يه روز مديرمون ازمون خواست اطلاعات دبير ها رو براي تکميل کردن براشون ببريم ما هم که اصولا اندکي کنجکاو و فضول هستيم فايل رو باز کرده و سرکي خيلي گذرا توش کشيديم


 فردا که دبير به کلاس اومد کلي شوکه شده بود و ميخواست همه مون رو بفرسته دفتر اخه تمام اطلاعات زندگيش رو روي تخته کلاس به صورت درشت نوشته بوديم تاريخ تولد و ازدواج و....


از اونجا که من قيافم خيلي مظلومه دبيرمون گير داده بود که بايد بگي  کار کيه؟منم همش خودم رو به کوچه علي چپ ميزدم و اصلا به روي خودم نمي اوردم!!(البته اينم بگم من کار زيادي انجام نداده بودم و فقط اطلاعات رو به ذهن سپرده بودم و بقيش کار بچه ها بود!)


               *****


خاطره دوم                     سوم راهنمايي


روز معلم بود و همگي ما بسي خرسند و خوشحال از اين که يه روز کلاسمون تعطيل ميشه سعي ميکرديم کلاس رو به بهترين شکل تزيين کنيم


اونروز وقتي دبيرمون وارد کلاس شد با هزار خواهش و تمنا فرستاديمش دفتر که ما مثلا ميخوايم شما سرپرايز بشين و اين حرفها دبير بيچاره مون هم قانع شد و تشريفش رو برد


ما هم خوشحال تر از قبل دو تا بادکنک به درو ديوار کلاس اويزون کرديم و ضبط و نوارهايي که از قبل اماده کرده بوديم بيرون اورديم و يه جشن جانانه براي خودمون گرفتيم


دبيرامون وقتي ديدن خبري نيست و کسي نميره دعوتشون کنه خودشون تشريفشون رو اوردن و جشنمون رو به هم زدن بچه ها هم عصباني شدن و هيچ کدومشون راصي نميشدن از دبيرا پذيرايي کنن البته پذيرايي که چه عرض کنم ما که چيزي براي پذيرايي نزاشته بوديم !!!(مثلا روز معلم بود)


بد بختي اينجا بود که مثلا کلاس ما بهترين کلاس مجتمع بود و هم جشنمون بد شده بود و هم کادو کم اورديم حالا ديگه تصور کنين چي ميشه!!(در واقع ما اصلا قرار نبود جشن بگيريم و اين ترفندي براي فرار از امتحاناي مروري اخر سال بود)


پ.ن:از دوست خوبم بهار خانوم http://nilsh.parsiblog.com/ممنونم که من رو دعوت کردن


پ.ن:اگه کسي از بچه هاي مجتمع يا دوستام اعترافام رو خونده تو رو خدا حفظ ابرو کنين و جلو معلم ها ضايعم نکنين اخه مثلا من بچه سر به زير و درسخون کلاسم و اين کارا رو انجام ميدم حالا اگه يه خورده شيطون بودم چي ميشد!!!


پ.ن:من هم نويسنده هاي زير رو دعوت به نوشتن خاطراتشون ميکنم  اميدوارم قبول کنن


بازي بزرگانhttp://www.baziebozorgan.parsiblog.com


نارکندhttp://www.narkand.aftabblog.com


اميد زهراhttp://www.omidmohajer.parsiblog.com


 پنجرهhttp://www.pangare.parsiblog.com


دنياي امروز ماhttp://www.bazkhan.parsiblog.com


 نوشته شده توسط بيتا اميري در پنجشنبه 5/7/1386 و ساعت 10:45 عصر | نظرات ديگران()

پيرمرد احساس ميکرد که ديگر روزهاي آخر عمرش رسيده است و به زودي از اين دنيا رخت برخواهد بست .


روزي دو پسر جوانش را نزد خود فرا خواند . به آنها گفت : ديگر زمان مرگ فرارسيده است وليکن بايد يکي از مهمترين تجربه هاي زندگيم را به شما بگويم .


بعد دستور داد چند ترکه از شاخه هاي درخت براي او بياورند .


بعد به هرکدام از پسرانش يک ترکه داد و از آنها خواست تا آن را بشکنند


پسرها از کار پدرشان سر در نياوردند . ولي بدستور پدر ترکه درخت را در دست گرفتند .


اولي گفت : بيينيد پدر ، و بعد ترکه را براحتي از وسط به دو نيم کرد .


پسر دوم گفت : اين که کاري ندارد و خيلي آسان است . و به راحتي شاخه درخت را شکست .


بعد پدر چند ترکه را به آنها داد و از آنها خواست که آنها را همزمان بشکنند .


اينبار کار سخت بود و ديگر آن ترکه هاي باريک درخت براحتي قابل شکستن نبودند .پدر گفت : شما هر کدام به تنهايي بمانند همين ترکه نازک درخت هستيد و هر کسي مي تواند به راحتي شما را از بين ببرد ولي اگر شما با هم متحد باشيد ديگر هر کسي نمي تواند براحتي شما را در هم بشکند .


اين پند را هميشه آويزه گوش خود قرار دهيد که اين برترين تجربه زندگي من ، در اين ساليان دراز بوده است .



 


پ.ن:اين داستان يه داستان قديمي بود ولي چون خيلي ازش خوشم مي اومد گذاشتمش تو وبلاگ


پ.ن:ماه رمضان را بهتون تبريک ميگم اميدوارم ماه خوبي داشته باشيد التماس دعا


 


 نوشته شده توسط بيتا اميري در چهارشنبه 28/6/1386 و ساعت 3:56 عصر | نظرات ديگران()






روزي شيوانا از راهي مي گذشت. جواني را ديد که تکه اي چوب در دست گرفته و با آن بر سطح آب جويبار مي کوبد. شيوانا کنار جوان نشست و از او پرسيد: «چرا اين چنين مکدر و گرفته با چوب بر سطح آب مي کوبي!



جوان آهي کشيد و گفت: «من ذوق شعر دارم و هر زمان که بيکار مي شوم شعر مي سرايم. اما امروز در مدرسه همه مرا به خاطر شعر گفتن مسخره کردند و مدير مدرسه به من گفت که چوب زدن بر سطح آب بهتر از شعر گفتن است. من هم براي اين که کار بهتري انجام دهم دارم بر سطح آب مي کوبم!»


شيوانا تبسمي کرد و دستي بر شانه جوان کشيد و سپس به سوي درخت بالاي سرش خيره شد و پرنده اي آواز خوان را نشان جوان داد و گفت: «پرنده براي من و تو و يا درخت و جويبار آواز نمي خواند. او آواز مي خواند فقط براي اين که آوازش مي آيد. شاعر واقعي هم کسي نيست که براي ديگران و جلب رضايت آن ها شعر بخواند يا نخواند!» جوان دست از اين کار بيهوده برداشت و مدتي به چشمان شيوانا خيره شد و آن گاه انگار چيزي دريافته باشد چوب را دوباره بر سطح آب زد و شعري با مضمون زيبايي چوب زدن بر آب سرود!!


 نوشته شده توسط بيتا اميري در سه‏شنبه 13/6/1386 و ساعت 5:43 عصر | نظرات ديگران()

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود باسرعت فراوان از خيابان کم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان ازبين دو اتومبيل پارک شده در کنار خيابان يک پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبيل او برخوردکرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديدکه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرک رفت و اورا سرزنش کرد.پسرک گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي که برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب کند. پسرک گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت کسي از آن عبورمي کند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور کافي براي بلند کردنش ندارم. براي اينکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده کنم". مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي کرد. برادرپسرک را بلند کرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد. در زندگي چنان با سرعت حرکت نکنيد که ديگران مجبور شوندبراي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !خدا در روح ما زمزمه مي کند و با قلب ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات زماني که ما وقت نداريم گوش کنيم، او مجبورمي شود پاره آجربه سمت ما پرتاب کند. اين انتخاب خودمان است که گوش کنيم يا نه!



پ.ب:دوستان عزيزم چهارشنبه دارم مي يام ايران  . تا اون روز احتمالا نتونم بهتون سر بزنم دلم براي همتون تنگ مي شه مواظب خودتون باشيد


 نوشته شده توسط بيتا اميري در دوشنبه 8/5/1386 و ساعت 10:47 عصر | نظرات ديگران()








مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود

وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد که روي جدول خيابان نشسته بود هق هق گريه مي کرد.


مرد  نزديک دختر رفت و از او پرسيد: «دختر خوب، چرا گريه مي کني؟»


دختر در حالي که گريه مي کرد، گفت: «مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد و گفت: «با من بيا، من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم.»


وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: «مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟»


دختر دست مرد را گرفت و گفت :«آنجا» و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.


مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.


مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت ، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد                                                                                                                                                                      


 


 


 


 نوشته شده توسط بيتا اميري در سه‏شنبه 12/4/1386 و ساعت 4:8 عصر | نظرات ديگران()


زن مرتبا پشت سر همسايه اش حرف ميزد چند روزي از داستان نگذشته بود که همه باخبر شدند و ادمي که درباره اش حرف غيبت شده بود عميقا ناراحت و ازرده شد بعد ها ان زن فهميد که موضوع اصلا حقيقت ندارد او بسيار متاسف بود و براي پيدا کردن راهي براي جبران پيش پيرمرد خردمندي  رفت


پيرمرد گفت: برو بازار و يک مرغ بخر و  ان را بکش بعد موقع برگشتن به خانه پرهايش را بکن و ان ها را يکي يکي روي جاده بينداز


هر چند زن از اين توصيه تعجب کرد ولي کاري را که به او گفته بودند انجام داد


روز بعد پيرمرد گفت:حالا برو پرهايي را که ديروز پخش کردي جمع کن و براي من بياور



زن همان جاده را  پيش گرفت ولي با نااميدي متوجه شد باد همه پرها را پراکنده کرده است بعد از ساعت ها جست و جو در حالي که فقط سه تا پر در دستش بود برگشت


پيرمرد گفت:مي بيني! به زمين انداختن پرها اسان است ولي جمع کردنشان غيرممکن است غيبت هم همين طور است شايعه پراکني وقت زيادي نمي برد ولي وقتي اين کار از تو سر زد ديگر هرگز نميتواني اشتباهت را جبران کني.  



.........سلام دوستان عزيز بالاخره امتحانات هم تموم شد و ما برگشتيم


در اينجا جا داره از همه دوستاني که تو اين مدت وبلاگم رو تنها نزاشتن تشکر کنم اميدوارم بتونم محبت هاتون را جبران کنم....


 


 نوشته شده توسط بيتا اميري در چهارشنبه 23/3/1386 و ساعت 6:56 عصر | نظرات ديگران()

در امتحان پايان ترم داشکده پرستاري استاد ما سوال عجيبي را مطرح کرده بود من دانشجويي زرنگي بودم و داشتم به سوالا براحتي جواب مي دادم تا به اخرين سوال رسيدم :


نام کوچک خانم نظافتچي دانشکده چيست ؟


سوال به نظرم خنده دار مي امد در طول چهار سال گذشته من چندين بار اين خانم رو ديده بودم


ولي نام او چه بود ؟


من کاغذ را تحويل دادم در حالي که اخرين سوال امتحان بي جواب مانده بود


پس از پايان اخرين جلسه يکي از دانشجويان از استاد پرسيد : استاد منظور شما از طرح ان سوال عجيب چه بود ؟


استاد جواب داد در اين حرفه شما افراد زيادي را خواهيد ديد همه انها شايسته محبت و توجه شما هستند بايد انها را بشناسيد و به انها محبت کنيد حتي اگر اين محبت فقط يک لبخند يا يک سلام دادن ساده باشد من هرگز ان درس را فراموش نخواهم کرد .


 


 نوشته شده توسط بيتا اميري در سه‏شنبه 28/1/1386 و ساعت 7:12 عصر | نظرات ديگران()
   1   2   3      >
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[20/12/1386- 3:53 ع] خداحافظ....
[25/11/1386- 9:39 ع] بازسازي دنيا !
[10/11/1386- 1:8 ع] خوشبخت ترين ها...
[26/10/1386- 12:0 ص] خودم را در اينه ديدم...
[8/9/1386- 11:57 ع] چارخونه سريالي به ظاهر طنز
[26/4/1386- 1:15 ص] لينک
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا